خوشبختی…

admin

 

گاهی اوقات به معنای خوشبختی فکر می کنم.
منظورم تعریف کلیشه ای خوشبختی نیست.

تعریف کلیشه ای خوشبختی مثل نگاه کردن به دستور یه غذا توی یه کتاب آشپزی می‌مونه که سال‌ها توی کتابخونه بی استفاده مونده و خاک خورده.

دو پیمانه برنج، نیم کیلو سبزی …نمک و فلفل به میزان لازم.

بوی کهنگی صفحاتش مثل یک ادویه مونده و کپک زده آزار دهنده است.
اصلا نمی دونم ادویه کپک هم میزنه مگه؟
یه عکس کهنه زردرنگ که هیچ جوری اشتها بر انگیز نیست و دید چشم رو تار می‌کنه داره سعی می کنه لوندی کنه.

کی می‌دونه اگر مواد رو به میزان لازم و طبق دستور گل هم کنی، نتیجه خوب در میاد.

اصلا تعریف خوب چیه؟

مگر این نیست که همه چی به حال و هوای آدم بر می‌گرده.
حالت که خوب باشه همه چی خوبه.

می تونی نون و پنیر و سبزی بخوری ولی با عشق. یا اصلا هوا بخوری و عشق کنی.

بدون عشق هیچی مزه نمی ده…

و اما برگردیم به بحث خوشبختی.

به نظر من خوشبختی، یه حسه.
مثل حس عاشقی.

خوشبختی قالب نداره.

درک من از خوشبختی یعنی بی قالبی.

وقتی خودتی و با خودت راحتی یعنی خوشبختی.

آدمی که بتونه توی این دنیا نقش خودش رو بازی کنه، آدم خوشبختیه.

یه آدم نقشش اینه که ازدواج کنه چند تا بچه بیاره. یکی دیگه نقشش اینه که بره دنیا رو ببینه، هیچوقت هم ازدواج نکنه. یکی دوست داره بنویسه، یکی دوست داره روزی یک کتاب بخونه، یکی …

منظورم از نقش اون چیزیه که با روحیات آدم سازگاری داره، باهاش آفریده شدی، قراره توی فضاش رشد کنی و شکوفا بشی.

درک من اینه که برای داشتن حس خوشبختی، باید آزادانه، بی پروا، جسور، بدون شرح، بدون کلیشه، بدون تقلید، حتی بدون فکر و تحلیل، بدون توجه به نظر دیگران خودت باشی، و نقش خودت رو بازی کنی.

و هیچکس حق نداره این حس رو در ما محبوس کنه.

ما مجبور نیستیم برای اینکه خودمون باشیم از دیگران عذرخواهی کنیم و یا بهشون توضیح بدیم.

اینجوری هیچوقت طلبکار زندگی نمی‌شیم و بدهکار به خودمون.

بدترین حس دنیا اینه که آدم به خودش، به احساسش، به جوونیش، به استعدادهای نابارورش، … بدهکار بشه.

اگر نقش خودمون رو بازی کنیم،
دیگه کسی رو برای احساس نارضایتیمون از خودمون و زندگی به دادگاه ابدی نمی کشیم.

خوشبختی گاهی یعنی سقوط آزاد.

و در این رهایی و سقوط هیچکس جز خود ما مسوول نیست.
چه حس خوبیه که هیچکس در زندگی ما موثر و مقصر نباشه.

نقش خودمون رو که بازی کنیم، از خودمون نه جلو میافتیم نه عقب.

و توی حال زندگی خواهیم کردو از تمام رشته هایی که ما رو به عقب یا جلو می کشند رها خواهیم شد.
و هیچ چیز به اندازه توی حال زندگی کردن، حال نمی ده و حال آدم رو خوب نمی کنه..

وقتی نقش خودمون رو بازی کنیم، دیگه خودمون رو با کسی جز خودمون مقایسه
نمی کنیم.

و کم کم، آرامش جای اضطرابهای نا خوانده زندگی رو می گیره.

در این مسیر اگر یک جایی عاشق شدیم، که دیگر هیچ، و همه چیز.

با عشق همه چیز یه مزه دیگه می ده.

و اما عشق، این بماند تا حس عاشقی…

پروفسور نيلوفر قريشي

 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

English language.... En